|
خـــــورشــــیدی بــــه نـــــام ســـاغر
ســــــاغـــــرم تو خـــورشــــیدی هستــــی کــــه هـــرگـــــز غــــروب نمـــیکنــــه
|
سلام بعد از مدتها موفق شدم که هر دو تا وبلاگ رو آپ کنم سال نو بر همه دوستای گلم مبارک ...برای همه دوستان بهترین ها رو در سال جدید آرزو میکنم.
غیبت چند ماهه ام و نیامدنم ها و سر نزدنم ها خیلی از دوستام رو ازمن گرفت. اما راستش بیشتر از اینها روشون حساب میکردم ولی فراموشم کردن و حتی یه سراغ هم نگرفتن و بر عکس اونایی که فکرش نمی کردم بیان و سر بزنن وجویای حالم باشن.........قانون طبیعته دیگه مجازی و واقعی هم نداره بگذریم...امسال ما از قبل از عید سفر نوروزیمون رو شروع کردیم و به منطقه آزاد چابهار رفتیم جای همگی دوستان خالی. بهتره که عکسها رو بذارم و با عکس توضیح بدم چون غیبتم طولانی بوده و خیلی عقب هستم و دلم نمی خواد چیزی جا بمونه پس با عکس توضیح میدم: 17 دی ماه در اردوی مدرسه ،اردوگاه شهید با هنر
اینم ساغر در کلاس در کنار دوستاش 26 دی ماه
اینم 22 اسفند ماه مراسم نوروزی و مسابقه ی سفره هفت سین که من هفت سین درست کرده بودم اما هنوز اعلام نکردم کدام سفره برنده شده چون این روز روز آخری بود که بچه ها به مدرسه رفتن. ساغر در این عکس سمت چپ اولین نفر جلوی معلمش وایساده
اینم همون مراسمه که خورشید من کنار دوستاشه جیگر اون خندهات برم مامانی
اینم سفره هفت سین که من درست کردم
خورشید من در کنار هفت سین که با نشستن کنار سفره ،سفره ما هشت سین شد..دخترم از ته قلبم برات آرزوی موفقییت در تمام عرصه ها رو دارم چه در زندگیت و چه در زمینه تحصیلی گل خنده مهمون همیشگی لبهات باشه عزیزم
اینم روی دریا توی یکی از کشتی ها که با اجازه ی ناخداش توی کابینش ساغرعکس گرفت و خیلی هم دوست داشت و میگفت همیشه توی فیلم دیده اما فکر نمیکرده که این قدرسکان کشتی بزرگ باشه
اینم کنار دریا و شن بازی و کلی شیطونی کردن ساغر
دوستای عزیزم وبلاگ سامیار هم به روز شده
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 19:36 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
هورااااااااااااااااااا بالاخره موفق شدم بیام و اینجا رو آپ کنم اصلا فکرش رو هم نمیکردم این قدر دیر به دیر اینجا آپ بشه ... دختر گلم ببخش منو...می دونم که خوب درک میکنی و می دونی که واقعأ وقت نمیکنم که بیام و سر وقت این جا برات بنویسم می دونم که این قدر بزرگ و عاقل هستی که تأخیر هام رو ببخشی.... چند هفته پیش این دختر ناز منو از طرف مدرسه به سینما بردن خیلی بهش خوش گذشته بود در کنار دوستاش .
اینم عکسش ...ساغر و دوستش طناز جون ![]() ![]() چند روز پیش معلمتون چند تا موضوع داد که یکیش رو به دلخواه انتخاب کنید و در بارش قصه بنویسید و نقاشی مرتبط با داستان بکشی...این کار و درست کردن کتاب قصه ۲ روز کامل+شبش تا ساعت ۳ طول کشید خیلی سخت بود برام ..همزمان دست و پاهایم با هم کار میکردن با پاهام سامیار رو تکون میدادم و با دستهام هم نقاشی میکشیدم واسه کتاب داستان که نتیجه شد اینها به ترتیب جلد و بقیه صفحه
جلدش ![]() ![]() مشخصات کتاب
[ چهارشنبه بیستم دی 1391 ] [ 1:3 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
سلام به دوستای گلم ღღღღღღ
توی این غربت و نداشتن کسی که توی این شرایط سخت حمایتم کنه داشتن یه دختری مثل ساغر واقعا نعمته ٬ نعمتی که باید به خاطرش خدا رو صد هزار مرتبه شکر گذار باشم٬ درسته داشتن یه دختر مدرسه و نوزادی که ۲۴ ساعت شبانه روز نگهداری و مراقبت میخواد در کنار هم سخته اونم بدون کمکی٬ اما بازم شکر از وجودش٬ توی این مدت به این نتیجه رسیدم که طرز فکرم در مورد اینکه فرزند دوم باید وقتی به دنیا بیاد که فرزند اولت کلاس اولش رو پشت سر گذاشته باشه و عاقلتر باشه اشتباه بوده٬ و الان با شرایط فعلی فکر میکنم که اگه تفاوت سنیشون ۳ یا۴ سال بود بهتر بود و یا لااقل قبل از ورود فرزند اول به مراحل آموزشی ٬چون الان باید هر روز واسه ساغر کار دستی درست کنم یه روز تحقیق یه روز درست کردن اشکال هندسی یه روز انتخاب یه موضوع و درست کردن یک کتاب قصه و...... با وجود سامیار انجام این کارها واقعا برام سخته اینا یک طرف ٬ رعایت مساوات بین دوتا فرزند هم یک طرف نمیشه بیش از این هم انتظار داشت از ساغر٬ اونم به هر حال مثل همه ی هم سالانش احساس داره و نیاز به توجه و اینکه این همه سال مرکز توجه بودن و حالا پیدا شدن یه رقیب و ... اینو به زبون نمیاره اما از بعضی از کارهاش میشه اینو خوب حس کرد٬ مثلا اینکه چند وقت پیش گفت: مامان بغلم کن و بهم شیر بده من فکر کردم منظورش بازیه و منم الکی گفتم بیا وشیر بخور اما گفت نه واقعا بهم شیر بده و بعد بذار رو شونت تا آروق بزنم نمی دونستم باید چیکار کنم مونده بودم. بماند که بالا خره چی شداز طرفی چنان کمک به حال من هست و توی عوض کردن سامیار ونگهداریش وقتی که کار دارم و یا گاهی شب ها ٬ که پیش خودم میگم ساغر کاملا وضع موجود رو درک میکنه . و چون دیگه توانی برام نمی مونه تا مثل قبل با ساغر وقت بگذرونم و بازی کنم٬ به این خیال بودم که کمی بی توجهی بهش آسیبی نمی رسونه اما اشتباه کردم و بیشتر از سنش ازش توقع داشتم و نتیجه گرفتم که از خودم بگذرم و قید استراحت و ... رو بزنم و به محض خوابیدن سامیار فقط واسه ساغر باشم تا بدونه وجود سامیار چیزی رو عوض نکرده اونو صدا میزنم و خودم بهش پیشنهاد بازی میدم مثل اسم و فامیل که خیلی دوست داره یا نقطه بازی و یه بازی فکری جدید به نام دیکتک که یه جور کمک آموزشی هم هست و.... اینجاست که میفهمم مادر بودن به معنای واقعی کلمه یعنی چی.... مادر عزیزم به خاطر همه خوبی هایت٬ محبت ها٬ صبوری و از خود گذشتگی هایت ممنونم کاش بودی تا سر تا پایت را غرق بوسه کنم........ روح همه ی مادرای مهربون و فداکار شاد ❤❤❤ تا حالا دیده بودید خورشید و ماه در کنار هم بتابن ببینید خورشید و ماه زندگی من چه زیبا در کنار هم میتابن خورشیدم به خاطر همه ی مهربونی هات ممنونتم
مامان فداتون بشه
دوستای گلم وبلاگ سامیار هم به روز شده
و اما یلدا
شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیمکرهٔ شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق میشود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن میگیرند. این شب در نیمکره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاهتر میشود.
عزیزان یلداتون مبارک
[ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 13:23 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
سلااااااااااااام ..یه سلام گرم به گرمی دستان پر مهر شماها دوستای گلم ...مرسی از کامنت های زیبا و پر از عشقتون
شکر خدا همه چیز خوبه و دو فرشته های منم خوبن ساغر نازم هم خیلی داداشش رو دوست داره و خیلی کمکم میکنه من اگه کاری داشته باشم و سامیار گریه کنه فوری میاد و آرومش میکنه.. حتی شبا وقتی سامیار گریه میکنه بیدار میشه ومیاد کنار داداشش ..البته وقتی این کار رو کرد راستش تعجب کردم کنم اما نمی دونم موفق بودم یا نه از ساغر ندیدم و نشنیدم که بنا به کم توجهی باشه که بدونم اشتباه کردم ...امید وارم که تا آخر همه چیز خوب پیش بره و مشکلی پیش نیاد... ساغر نازم درساش رو خوب خوب میخونه و معلمش هم خیلی خیلیییییییی ازش راضیه و معلمش گفت که ساغر یکی از دانش آموزان خوب و فعال و درس خونه کلاسه خب خدا رو شکر... و منو با لبی خندون راهی خونه کردی.... توی مدرسه معلمشون بهشون گفته بود که در ۳ سطر با خدا درد دل کنید البته این واسه وقتیه که هنوز سامیار به دنیا نیا مده بود ساغر این گونه نوشته بود: خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده. بر سر ما نگهدار... که سامیار برادرم سالم به دنیا بیاد تا وقتی که ۲ سالش شد بریم مکه بخاطر اینکه خانه ی خدای مهربانه.... الهی فدات شم دختر نازم با اون قلب پاک و مهربونت
[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 20:29 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
سلام به همگی ماه زندگی ما زمینی شد قرار بود 3 آبانماه زمینی بشه اما عجله داشت و 26 مهر ماه ساعت 3:10 نیمه شب پا به دنیای ما زمینی ها گذاشت و شروع به تابیدن کرد برای دیدن این ماه خوشکل و عجول به وبلاگ خودش مراجعه کنید http://samyarmahema.blogfa.com/ [ جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ] [ 14:41 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
لطفا به ادامه مطلب برید با همون رمز قبلی بعدا نوشت:می خواستم لینک وبلاگ گل پسری رو براتون بذارم نمی دونم چرا نشد؟ هر کاری کردم ارور میداد نه اینترنت اکسپلور نه موزیلا و نه اپرا و....هیچکدام جواب نداد و نشد سر ناسازگاری گذاشته خلاصه اینه که آدرس رو عادی میذارم تا بعد ببینم درست میشه یا نه پس از این به بعد واسه خوندن خاطرات و روز مرگی های گل پسری میتونید بیایید اینجا: http://samyarmahema.blogfa.com/ ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ 1:43 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
سلام به همه دوستای گلم امسال هم مثل سال قبل با کلی در گیری و دغدغه ی ثبت نام گذشت چون باز مدرسه ی ساغر رو عوض کردم به خاطر مشکلاتی که در طولسال از این مدرسه دیده بودم ....چند تاییش رو میگم: 1: وجود آبسرد کنی که همیشه آبش آماده بود برای دم کردن چای که فقط کافی بود یه لیوان داشته باشی و یه تی بگ اون وقت اراده میکردی یه لیوان چای داغ داشتی. 2: نداشتن امکاناتی چون عدم صندلی و فضایی که دانش آموزان برای امتحانات ازش استفاده کنن و هر وقت امتحانی بود باید توی حیاط مدرسه مثل عصر حجری ها روی زمین توی آفتاب و روی گاهی کارتن پاره یا سفره های یک بار مصرف و .... حالا کجاااااااااااا نا سلامتی مدرسه غیر انتفاعی 3: بر خورد نامناسب مدیرشون که هر وقت وارد دفتر مدرسه میشدی باید بهش پول می دادی تا به سلامت جواب بده یا به ماهیچه های صورتش زحمت بده و گوشه لبی بالا ببره و صدقه سری یه نیشخندی تحویلت بده. من اینجا 395000 تومان شهریه دادم نمیگم خیلی زیاد دادم می دونم که شهریه غیر انتفاعی در شهرهای بزرگتر بیش از این حرفاست اما اگه بیشتر هست امکانات هم دارن اما اینجا اندازه همین شهریه هم امکانات نداشتن منم ترجیح دادم امسال دولتی ثبت نامش کنم که خدایی خیلی بهتر از غیر انفاعییه....چند روز پیش از ساغر در مورد مدرسه جدید و اینکه دوستش داره و....پرسیدم با این جواب روبه رو شدم و فهمیدم که ساغر هم علی رغم سن کمش تفاوت ها رو میفهمه و درکشون میکنه گفت: می دونی مامان من اگه بخوام به مدرسه ی جدیدم نمره انضباط بدم چند میدم؟ من: چند میدی دخترم؟ ساغر: 100 من: چرا؟ ساغر: اول به خاطر آبسرد کنش که آبش خنکه دوم به دستشوی هاش و جا مایع دستشویی که همیشه پر هست و خالی نمیشه و دستشویی هاش هم تمیزه و آدم میتونه با خیال راحت بره دستشویی سوم هم به خود مدرسه چون واقعا شبیه مدرسه هست و جا برای دویدن و بازی داره.... ودوباره متاثر شدم که چرا مجبورم به خاطر گذران زندگی از شهر و امکانات شهرم دور باشم تا دختر 8 ساله ام مجبور به تحمل این شرایط و بی امکاناتی باشد...... خدایاااااااااااااا شکرت
اینم خورشید من و شروع سال جدید
برو دخترم خدا پشت و پناهت
فدای اون چشمات بره مادر
[ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ] [ 1:29 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 16:21 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
سلام دیشب یه خواب بد دیدم.. دیدم که من و همسری ساغر رو گم کردیم داریم دنبالش میگردیم و بعد دیدم ساغر روی یه تپه خاک نشسته و از اون بالا داره دورو برش رو نگاه میکنه تا ما رو پیدا کنه ٬ وقتی دیدمش و پرید تو بغلم گریه میکرد ... واااای حتی خوابش هم وحشتناکه چه برسه به حقیقتش وقتی از خواب از شدت استرسی که بهم وارد شده بود پریدم و ساغر و کنارم دیدم بغل گرفتمش نازش کردم و بوسش کردم و در همون حال خواب باهاش حرف زدم و موهای نازش رو نوازش کردم و دعا کردم که خدایا همه فرشته های کوچولومون رو حفظ کنه و از بدی و بلا ها دور نگهدار...یادم افتاد به هموطنای آذربایجانی به عکسایی که دیشب توی تی وی دیدم و اون عکسی که مادری پسرش توی پتویی پیچیده شده بود و تن سردشو نوازش میکرد و پسرک بی جان و کبود بود... وایییییی خیلی سخته خیلی من با یه خواب این جوری دگر گون شده بودم اونا چی میکشن خدایا حکمتت رو شکر خدایا صبرشون بده... با کلمات نمیشه گفت که چی میکشن..
[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 17:49 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
سلام امروز تصمیم گرفتم فقط از ساغر عکس بذارم آخه فکر میکنم که زیادی غرق مسائل نی نی شدم که مدتیه از ساغر ننوشتم حالا با عکسای عقب افتاده جبران میکنم تا فرقی نذاشته باشم از حالا باید یاد بگیرم دیگه باید محبت و توجهم رو قسمت کنم تا نه اجهافی کرده باشم و نه باعث بشم که ساغر فکر کنه فراموش شده و باعث نشم که نسبت به عضو جدید حسادت کنه. اینم مشغولیات تابستانی ساغر قربون این صورت نازت برم عزیزم الهی مامان فدای تو و اون قلب مهربونت بشه اینم کیک تولد ساغر که امسال۲۰ اردیبهشت که توی مدرسه با دوستاش تولدشو جشن گرفتیم اینم رو بوسی با معلمش و تبریک تولدش
ساغر و دوست صمیمیش پارمیدا جون ساغر کنار دوستش یاشیل جون که داره با فلوتش تولدت مبارک رو به ساغر تقدیم میکنه ساغر و دوستش مریم جون که کلاس دوم هست اما دلیل بودنش توی تولد ساغر این بود که مریم جون دختر یکی از همکارهای همسری هست و چون توی یه مدرسه بودن من بهش کارت دعوت دادم و مریم جون هم لطف کرد و به جشن اومد بدون شرح عکس جشن الفبا٬ کلاس اول همراه با دوستان و معلم عزیزشون
اینم مراسمی که براشون گرفته بودن که توی سالن دانشگاه آزاد بود ساغر هم که مشخصه همین وروجکی که لباس قرمز تنشه قرار بود که جشن با فرم مدرسه گرفته بشه که متاسفانه یه عده٬ معذرت میخوام خانمهای بی جنبه بنا رو به لجبازی با ماهایی که بومی اون شهر نبودیم گذاشتن و قرار شد لباس محلی اونجا رو بپوشن که البته من لباس محلی تنش کردم اما نه محلی شهر داراب اینجا هم ساغر داره مقاله میخونه اینجا هم انتهای جشنه و اهدا مثلا جایزه و لوح و عکساشون اینم یه دختر نااااااااااز [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 17:56 ] [ فـــــریبــــــــا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |