ساغرم تو خورشیدی هستی که هرگز غروب نمیکنه

"من یک مادرم"
نی نی کوچک من: زیبا ترین من
روزی که دانستم تو در من جوانه زدی
شادی میان قلب من مثل گلی شکفت
چشمان من یک برق مادرانه زد
تمام روح و تنم به خاطرت آشفت
بهترین هدیه عالم نی نی کوچکم
تمام سختی های این روزها
با شنیدن صدای قلب تو از یاد میرود
واشک شوق از چشم های من میریزد
با دیدن قد بالای چند سانتی ات
ای بهترین من شیرین ترین من
به خاطرت از تمام بالا و پایین روزگار
ترسی به دل راه نمی دهم
یک صدای بلند در دلم میگوید
دنیا را چه باک!من یک مادرم
حالا تمام روز منتظرم
تا یک تکان کوچک مهمانی ام کنی
تا که با رقص دست و پای کوچکت
در جای راحت و آسوده یادم کنی
نه ماه انتظار لحظه لحظه ی من
در آرزوی بوییدن تو
یک آغوش سیردر بر گرفتنت
تا بی نهایت بوسیدن تو
یا که در چشم هایت خیره شدن
غرق در زیبایی بی انتهای تو
ای بهترین من نی نی کوچکم
با آمدنت شعر مادری در دلم جوشید
تمام جسم و جان و دلم فدای تو....

خب فکر کنم دیگه همه متوجه موضوع شدید
و لازم به توضیح بیشتری نیست![]()
![]()
علت نبودن ها و سر نزدن هایم همین هست و بس

امروز ۲۰ اردیبهشت و چقدر این روز برامون عزیزو به یاد موندنیه
امروز روزیه که خدا یه فرشته آسمونی رو
سال پیش
زمینی کرد و
من و همسری رو لایق صفتی کردی که بهش میگن پدر و مادر
این صفت بسیار بزرگ و پر معناست همراهش خیلی چیزا میاد و
خیلی چیزا میره واژه ایی که درش تن پروری و تن آسایی دیگه
معنایی نداره خدایا شکرت که این نعمت رو نصیبمون کردی
و در این روز با این حس شیرینی که دارم از خدا میخواهم که
هیچ بانویی رو از این نعمت و صفت بی بهره نگذاره
دختر نازم دختر عزیزم ممنونم که با اومدنت به زندگی
ما گرما و زیبایی دادی ممنونم که با اومدنت
یه دنیا شادی رو برامون به ارمغان آوردی
و ممنونم که وجود نازنینت با خودش شادی و برکت
رو برامون آورد
عزیزم تولدت مبارک



دختر نازم از صمیم قلبم برات بهترین ها رو آرزو میکنم
و امید وارم که همیشه در همه ی مراحل زندگی موفق
و سر بلند باشی چه باشیم چه نباشیم همیشه و در همه حال
دعای من و پدر مهربونت بدرقه راهت هست
همیشه پایدار باشی عزیز دلم


امشب چه ناز دانه گلی در چمن رسید
گویی بساط عیش مداوم به من رسید
نور ستاره ای در شب تولدش
انگار که فرشته ای از ازل رسید


تولدت مبارک



چند روز دیگه هم روز زن و روز مادر هست
این روز عزیز رو به همه دوستای گلمممممم
تبریک میگم و امید وارم که همیشه سایتون بر سر
فرزندان گلتون مستدام باشه
و اون دوستایی هم که هنوز مادر نشدن هم
در این روز بزرگ و زیبا دعا میکنم که انشاالله
خداوند یه فرزند سالم و صالح بهشون عطا کنه
![]()
دوستای عزیزم روزتون مبارک![]()
![]()



همین جا هم لازم می دونم که یادی از مرحوم مادرم کنم که در
طول عمرش هیچ لذتی رو برای خودش نخواست و هر تلاشی میکرد
به نیت ارتقای آسایش فرزندانش بود و بس روحش شاد.

سلاممممممممممممممممم به همه دوستای نازم
ببخشید از این همه تاخیر و نیامدن ها و سر نزدن ها
بعد میام و مفصل علت رو توضیح میدم.................
در پست بعدی که به زودی گذاشته میشه فقط عکس
اونم عکس های نوروز ۹۱ در یه پست رمز دار با همون
رمز قبلی رو خواهید دید.
امید وارم که سالی رو که شروع کردید سر شار باشه
از شادی و سلامتی و خیر و برکت برای همه دوستای گلم
امسال که شروع خوبی نداشتم نه اینکه بدددد بود نه اما
خوب هم نبود کنجکاوی نکنید گفتم که بعدا توضیح میدم
همین قدر بگم که امسال از ۲ هفته قبل از عید رفتم شیراز
تا ۱۶ فروردین سال تحویل من شیراز و همسری توی خونه تنها
فقط خدا پدر این اینترنت و وب و... بیامرزه که حداقل به طور مجازی
کنار هم بودیم همسری هم ششم عید اومد پیشمون و.......
هشتم عید هم تصمیم گرفتیم بریم سمت پسر دایی هایم که
در جنوب هستن که من و یکی از داداشهام و دو تا خواهرهام
با هم همسفر شدیم و رفتیم سمت بوشهر خدا رو شکر خوب بود
اونجا تقریبا ۴۸ نفر بودیم وقتی وقت ناهار و یا شام میشد خیلی
جالب بود سفرهای یه بار مصرف و هر دو طرف سفره نشستن
همه ی اینا ادم رو یاد مراسم نازدی یا عروسی میانداخت با این
تفاوت که عروسی ها در تالار و میز و ... اینجا همه بر سر سفره
جای همگی خالی بود بعد از مدتها بود که همه دور هم سر یه
سفره جمع شده بودیم.
روز دوازدهم عید هم برگشتیم و ۱۳ رو با
خانواده همسری پشت سر گذاشتیم و به یکی از باغهای خفر
که تقریبا یک ساعت و نیم با شیراز فاصله داره رفتیم اونجا هم تقریبا
۳۰ نفری بودیم .
شب رو هم همون جا موندیم فردا ظهرش رو هم همونجا ناهار خوردیم
و عصرش هم رفتیم خانه دایی همسری حمام وصفایی دادیم و.....
و رفتیم عقد یکی از دختر عموهای همسری و از همونجا ما خدا حافظی
کردیم و برگشتیم خونه و الان هم که در خدمت شماها هستم.
خب فعلا تا همین جا رو داشته باشید تا پست بعدی که فقط عکس
می ذارم. شاد باشید و سلامت
یا حق![]()
سلام


بـنام خدای بهار آفرین بهار آفرین را هزار آفرین
به جمشید و آیین پاکش درود که نوروز از او مانده در یادبود

دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم
سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند
سال نو برهمه شما عزیزان و خانواده محترمتان مبارک♥
روز یکشنبه هفته ی پیش یعنی
90/12/21
صبح ساعت 9 قرار بود همه ی مادرها به اتفاق بچه ها در مدرسه
جمع بشن که بجه ها یعنیییییییی جشن سبزها داشته باشن
خب مثل همیشه مورد قبول من نبود مخصوصا سفره ایی که انداخته
بودن واسه بچه ها ، اما خب مهم بچه ها هستن که شاد بودن
و دوست داشتن، قرار بود بچه ها لباسهای محلی بپوشن
و با فرم مدرسه هم یه عکس بگیرن واسه پشت پیک که خود
معلمشون براشون تهییه دیده بود به جز پیک آموزش و پرورش
حالا عکسها رو میذارم خودتون روی جشن سبزه ها و سفره
قضاوت کنید، نمی دونم شاید من زیادی پر توقع هستم
این عکسی که برای پشت پیک با فرم مدرسه گرفتن
ساغر از ردیف ایستاده ی جلو سمت چپ دومین نفر
اینم یه نمای نزدیکتر
اینم عکس با لباسهای محلی برای جشن سبزه ها
ساغر در ردیف اول بالا نشسته از سمت راست نفر چهارم
ساغر با دوستاش
از سمت راست ،ثمین جون ،ساغر ناز خودم، شادی جون
اینم سفره
اینم یه نمای نزدیک دیگه
با معلم گلشون سر کار خانم مشیری
دوستای گلم سال پر برکت و سر شار از شادی براتون آرزومندم
بهتون خوش بگذره ،مراقب خودتون و گلهای زندگیتون باشید
و با خبرهای خوش بر گردید
با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم
![]()
سلام
اینبار فقط چند تا تیکه شیرین زبونی یا شایدم گاهی زبون درازی
گفتم بنویسم
امروز بعد از اینکه ورجه وروجه هاش تموم شد گرچه
تمومی نداره ...بهش میگم ساغر بدو برو آماده بشو الان سرویست
( آقای خواجوی) میاد و میبینه آماده نیستی و٬ واینمیسته و میره ها
میگه: خواجوی وظیفشه که وایسه ٬ آدم یا کاری قبول نمیکنه یا اگه
کرد درست انجامش میده ٬ اون قبول کرده ما رو ببره و بیاره پس وظیفشه
که وایسه . حالا قیافه من به ترتیب![]()
![]()
![]()
![]()

حالا آماده شده داره کفش میپوشه که بره من اومدم بالا میگه مامان من
دارم میرم ٬ میگم برو دخترم مواظب خودت باش بوس بوس خدا فظ٬ اونم
همین طور دم در وایساده بوس هوایی میفرسته و میگه
این واسه
تو مامان
اینم بده به بابا میگم باشه برو دیگه ٬بعد از چند ثانیه
دوباره میگه مامان نمیایی پایین یه بوس واقعی بهم بدی و بری؟؟؟؟![]()
![]()
حالا قبلش بوسیدمش هاااااا اما نه دست بردار نبود که نبود![]()
اضافه نوشت: البته نا گفته نماند که اینا همه حرفهای خودمونه
که به خودمون بر میگرده![]()

سلام
ممنونم از همه شما دوستان گلم به خاطر این همه عشق و دوستی
که به من و دخترم میدید ساغر شکر خدا الان کاملا خوبه و هیچ
مشکلی هم نداره.
امروز نشسته پای مشق نوشتنش که فعالیت امروزش
جمله سازی بوده حالا میخوام چند تا از جمله سازیهاش
رو براتون بگم:
روشن: من به مامانم میگم چشم مامان به من میگه روشن![]()
امام: امام ما سیب دوست ندارد![]()
![]()
خنک:آب ما خنک است اما آب او داغ است![]()
راستش نمیخوام بهش جمله بگم و اونم کپی کنه واسه همین
از جمله هایی که میسازه استقبال میکنم و بهش میگم که قشنگی
این مشق اینه که خودت بنویسی نه من بگم
خلاصه کلی تو جمله سازی دخترم خلاقه ![]()
شنیدین میگن دختر هووی مادرشه؟
راسته هااااا باور کنید٬ تا منو همسری با هم حرف میزنیم
ساغر میگه :میون کلامتون میگم بفرمایید میگه مامان ماشالله
خیلی حرف میزنی هاا ببخشیدا توهین نکنم اما بذار منم حرف بزنم
من
میگه : مامان بیا با من بازی کن٬ میگم مامان حوصله ندارم
بذار واسه بعد ٬ میگه چطور حوصله داری با بابا حرف بزنی و شوخی کنی
من![]()
٬ دارم تلوزیون تماشا میکنم از بالا صدام میکنه ماماااان:
میگم بله ٬بیا بالا کارت دارم ٬ میگم صبر کن این فیلم تموم شه میام
میگه مامان حالا اگه بابا صدات کنه که میدویی![]()
میام تو اینترنت میگه مامان چطور دلت میاد دخترت رو تنها
بذاری بری تو اینترنت
تازگی ها هم که تا یه چیزی بگه که
ما مخالفت کنیم میگه منننننننننن که دخترتم منننننننن
که گناه دارم .... دلم میشکنه ها![]()
خلاصه که خانم خانما شدن رئیس خونه و ما هم
اجرای اوامر میکنیم٬ البته تا جایی که صلاح بدونیم![]()
حالا چند تا عکس
اینجا توی کلاسه کنار دوستاش که توی یه نیم کت میشینن
اینجا توی کلاس در حال نوشتن کتاب بنویسم
اینم شیطون خانم در سرویسش
الهی فدای اون صورت نازت بشم مامانی

سلام
نمی دونم چی جور شروع کنم......
راستش این روزا اصلا حال خوبی ندارم یه جورایی همش دلم
میخواد گریه کنم دلم کلی غصه داره ٬ اما نمی دونم چرا؟ فقط دلم
میخواد گریه کنم٬ وقتی اینجوری میشم دلم میخواد
سر خاک مامان و بابام باشم .........چند شب پیش یه خواب
بد دیدم ٬ نمی دونم براتون تا حالا گفتم یا نه اما من
وقتی خواب میبینم باید منتظر یه خبری باشم٬ که متاسفانه
همیشه بده..دوشب قبل از این اتفاق هم خواب دیدم که ساغر
هفته صبحیشه و من حواسم نبوده و ساغر رو آماده نکردم
و سرویسش اومد و من گفتم خودم میبرمش چون آماده نیست
خلاصه چطوری بود نمی دونم٬ من سرویس رو که توی خیابان بود
رو میدیدم و سرویس بین دوتا کامیون بود وکامیون پشتی
با سرعت آمد و سرویس ساغر اینا رو با کامیون جلویی
پرس کردو من همونجا وقتی اینو دیدم خدا رو شکر کردم و گفتم
دیدی حکمتی داشت ساغر سوار سرویسش نشد٬فرداش
ساغر رو آماده کردم که بره مدرسه میخواستم نذارم که بره اما گفتم
بذار به دلم بد نگیرم و بسپارمش به خدا و براش دعا خوندم و صدقه دادم
و راهیش کردم.... اما٬ فرداش ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود که شماره
مدرسه ساغر افتاد رو گوشیم و با ترس و لرز جواب دادم و بله معلمش
بود که گفت بیایید مدرسه ساغر خورده زمین و یه میله فلزی رفته
توی ابروش خدا می دونه که من و همسری و خواهر همسری که
پیشمون بود چه کشیدیم خدایا به فریاد مادرانی مثل مادر انار برس
خدایا صبرش بده.... خیلی لحظه بدی بوددرسته عمیق و بد نبود
اما واسه یه مادر خیلی سخته خوب میدونم درک میکنید
مخصوصا من که منتظر یه اتفاق بودم٬ من که تا ندیدمش
قبول نداشتم که میگفتن چیز خاصی نیست و نگران نباشید
راستش گاهی اوقات اصلا دلم نمیخواد بخوابم اونایی که منو خوب
میشناسند می دونن چی میگم و از خوابای من خبر دارن......


اینم نتیجه شیطونی ساغر خانم
البته ورم چشمش بدتر شد و اما الان خدا رو شکر بهتره
راستی تاریخ نزدم این اتفاق روز ۱۲/۱۱/۹۰ افتاد
خدایا شکرت با همین زخم کوچک به خیر گذشت![]()


خدایا همه بچه هامون رو به خودت میسپاریم![]()


سلام به همه دوستان گلم

همیشه نگران دندون های ساغر بودم ٬ آخه شنیده بودم که بچه هایی
که دندونای ریزی دارن وقتی موقع افتادن دندانها میشه
که دایمی ها در بیاد دندونهای درشتی بیرون میاد٬ خب ساغر
هم دندونهایریز و مرتبی داشت البته تا الان٬ وقتی ساغر به کلاس
اول رفت همیشه منتظر افتادن و لق شدن دندونهاش بودم که خب
کمی نگرانم کرده بود چون تقریبامیشه گفت همه دوستاش بی دندون
بودن جز ساغر و یکی دو تای دیگه اما اطرافیان میگفتن دیر نیست
همسری هم معتقد بود که درست میگن و من بی خودی نگرانم که
خب این نگرانی با گفتن وااااای مامان دندونم لق شده
بر طرف شد و با دست زدن و چک کردن و مطمئن از لقی دندان
واقعا خوشحال شدم ... اما ساغر با غذا خوردن مشکل داشت
و اذیت میشد و درست نمی تونست این چند روز غذا بخوره که
وقتی دیدیم کاملا لق شده بابایی تصمیم گرفت خودش دست
به کار بشه و با نخ دندون ساغر رو بکنه که ساغرراحت
بشه که با کلی کلنجار رفتن با ساغر بالاخره موفق شد
و این جوری شدکه اولین دندون ساغر در تاریخ ۲۸/۱۰/۹۰
در ساعت ۲۱:۲۵ دقیقه افتاد
شاید بخندید اما خیلی خوشحال بودم و ذوق میکردم
از طرفی هم چون این ها همه نشونه هایی بودن که به من
میفهماندن که ایییییی فریبا داری دخترت روز به روز بزرگتر
و خانم تر میشه یعنی وقتی من هم سن ساغر بودم مامانم از افتادن
اولین دندون من همین حس رو داشت؟ اصلاخوشحال بود؟
یا چون تعداد بچه ها اون موقع زیاد بودن دیگه براش تازگی نداشته؟
ساغر هم چون دندونش افتاده بود و دندون تازشم هم نمایان
شده بود میگفت برابچه هایی که دندون در میارن آش دندون
میپزن باید برای من هم آش دندون بپزیدهر چه دلیل و منطق
آوردم کار ساز نبود و در نهایت گفت: مامان آش بپز حرف
هم نباشه
خب ما مامانای امروزی هم که ذلیل بچه هامونیم
و از قضا مادر وپدر همسری هم چند روزی اومده بودن پیشمون
و ساغر هم پارتیش کلفت شده بود
تصمیم گرفتیم آش دندون بپزیم دیگه که نتیجه هم شد عکسای پایین

اینم آش دندون ساغر![]()
اینم یه ساغر بی دندون![]()

ساغر در حال خوردن آش دندونش![]()



اینجا عروسکش پاره شده بود میگه مامان خیلی دوستش دارم
میشه بدوزیش برام گفتم باشه رفته سوزن و نخ برداشته
میگه نخ کن برام خودم میدوزم میگم مامان باید رنگ خودش نخ
برداری که معلوم نشه میگه دوست دارم معلوم بشه
خلاصه که عروسکش رو خودش دوخت



یه ساغر ناز و شیطون![]()

اینم یه ساغر متفکر٬ حالا به چی فکر میکنه
خدا داند![]()

| Design By : RoozGozar.com |































